خرید بک لینک

سلام تیتر وبلاگم " حرف دل یه جوون" هست و منم فقط حرفای دلمو اینجا مینویسم .

حرف دل رو به هر کسی نمیگن. حرفای دل من واسه دیدن همه نیست . اینجا یه جزیره هست که روزی 6-7 نفر اینجا میان و میدونم اومدن این 6 نفر اتفاقی نیست و صلاحیتش رو دارن . پس به حررفای دلم گوش کنین و از صمیم دلتون واسم نظر بذارین .

برچسب: نویسنده: یوسف حیدریان تاريخ: پنجشنبه 20 آبان 1395 ساعت: 17:46

به نام خدا گاهی ادم دلش می خواد اطرافش خلوت باشه هیچ کس دوروبرش نباشه کسی باهاش حرف نزنه امروز من همینطور بودم دلم ازهمه پر بود . برای بهتر شدن حالم رفتم سمت امامزاده از در وارد نشده بودم که بغضم ترکید بدون هیچ دلیلی گریه میکردم سرمو گذاشته بودم روی ضریح و گریه میکردم بدون فکر به این که نگام میکنن که نکنه ریا بشه یا نه . به چیز خاصی به جز رهایی فکر نمیکردم .خدا این زنجیرارو از گردنم دربیار . خدا دارم توی این تنهایی خفه می شم باهام حرف بزن خدا خدا چرا من حرف نمیزنی خدا. اومدم خونه ولی حالم بهتر نشده بود. درست موقعی که ادم حالش خوش نیست به کمی تنهایی احتیاج داره همه دور ادم جمع میشن : "چت شده؟ چرا این جوری می کنی؟ _بابا ولم کنین حالم خوبه تنهام بذارین. امیدوارم منو ببخشن که باهاشون بدرفتری کردم داد کشیدم خدا بسه نمی خوام لذت دنیارو خدا کافیه تا کی می خوای نظاره گره غرق شدنم باشی آخه من که معصوم نیستم گناه نکنم آخهتو خودتو نشونم بده تا عاشقت بشم

برچسب: نویسنده: یوسف حیدریان تاريخ: پنجشنبه 20 آبان 1395 ساعت: 17:46

به نام خدا کافیه هرچی از غم و ناامیدی و یاس حرف زدیم. کافیه از بس یه جا نشستیم گفتیم نمیشه نمیشه . کافیه همه چی رو گردن خدا انداختیم . الان ما هستیم الان ما مختاریم الان ما زنده ایم و تا زنده ایم باید تلاش کنیم.(میخواین مومن باشین یا نباشین این به خودتون و خداتون مربوطه فقط باید تلاش کرد. با تلاش خود به خود به خدا نزدیک میشیم) امروز میخوام استارت انقلابی در زندگیم رو بردارم میخوام حرفایی بزنم که نیروی محرکه ای برای بلند شدن و تلاش کردن باشه درسته اره درستش همینه . ما متولد نشدیم یه جا بشینیم از غم و غصه بگیم . غم و غصه همیشه هست فقط کسی موفق میشه که بتونه باهاشون کنار بیاد و تلاش کنه. هرکس میخواد حرفای انگیزه بخش بخونه و زندگیش تغییر کنه ازین به بعده وبلاگ رو بخونه ما دیگه اینجا جایی واسه سستی و غم نداریم اگه میخواین حرفای معمولی و نمیشه و موقعیت بده و ازین حرفا رو بشنوین یا اگه میخواین حرفایی از قبیل عاشقششم و وصال و فراق ابروت قشنگه تو چقد زیبایی ازین چرت و پرتا بشنوین اینجا جاتون نیست برین و وبلاگ موردنظرتونو که خیل یهم زیاد هست رو پیدا کنین و موقع نظر دادن توجه کنید که نظرات انرژی

برچسب: نویسنده: یوسف حیدریان تاريخ: پنجشنبه 20 آبان 1395 ساعت: 17:46

یکی از رایج ترین ناراحتیهایی که مردم ، به هنگام کار کردن روی قابلیت فردی خود ، احساس می کنند ، احساس ناتمامی یا عدم مهارت کافی است. ما ، ازینکه دیگران متوجه اشتباه ما باشند می ترسیم رشد شخصی مستلزم ارتکاب اشتباه های بسیار زیادی است، هرچند اعترافکردن به اشتباه بسیار دشوار و ناراحت کننده است.

برچسب: نویسنده: یوسف حیدریان تاريخ: پنجشنبه 20 آبان 1395 ساعت: 17:46

انگیزه ی پایدار تنها از احساس رسیدن به دستاوردها و نتایج به وجود می اید . هرچه میزان بیشتری کار انجام دهید ، احساس بهتری نسبتت به خود خواهید داشت و برای انجام کار بیشتر مشتاق تر خواهید شد.

برچسب: نویسنده: یوسف حیدریان تاريخ: پنجشنبه 20 آبان 1395 ساعت: 17:46

سلام من خوشحالم که 7 ماه فرصت دارم برای ارشد تلاش کنم و امیدوارم موفق شم اما در این مدت بسیار عذاب آور است که از پدر پول بگیرم، اوضاع اقتصادی بد خانواده را ببینم و نتوانم کمک کنم و صد البته گاهی در درس خواندن کوتاهی کنم.

یه بحث دیگه اینکه ، اگه یه فکری وارد ذهنتون بشه و عذابتون بده میتونین مهارش کنین ؟ فکری مثل اینکه دیگری فکر میکنه تو بی عرضه ای یا سرت کلاه گذاشتن یا فکری که دیگران راجبت میکنن.

اگه خودتون با عقل خودتون کاری بکنید بعد ها پایبند نتایجش خواهین بود؟

برچسب: نویسنده: یوسف حیدریان تاريخ: پنجشنبه 20 آبان 1395 ساعت: 17:46

توی این 23 سال که از زندگیم گذشته و ایشالله تا 320 سال هم خواهم رسید یک نکته ی خیلی مهم یاد گرفتم و یا درست تر بگم از زندگی که داشتم این نکته رو درک کردم و نکته ی مهم اینکه:

اصلی ترین فاکتوری که زندگی مار میسازه چیزهایی هست که از طرق مختلف وارد ذهنمون میشه(چشم ، گوش ) . یعنی خوب یا بد بودن ما وابسته به این هست که بتونیم ورودی های ذهنمون رو کنترل کنیم یا نه .

برچسب: نویسنده: یوسف حیدریان تاريخ: پنجشنبه 20 آبان 1395 ساعت: 17:46

به نام خدا قرار بود در این وبلاگ به کمک هم از جا پاشیم و برای انجام کارهای بزرگ انگیزه سازی کنیم و نقش آب راکد رو دیگه بازی نکنیم و برای متصل شدن به دریای صاف زلال جاری بشیم . اما باید اعتراف کنم که اتفاقی افتاد که بسیار مرا تحت تاثیر قرار دادو درست توی مهار کردنش موفق نبودم و احساس شکست خورده ها را پیدا کردم راین احساس تلخ باعث شد که دو ماه هیچ کاری نکنم توی حباب خودم بمونم تنبل و بیکار تر از هر روز و بی برنامه تر از دیروز ، شبم صبح شه و صبحم شب. خدا رو شاکرم که دستم رو گرفت و این حس تلاش کرن دوباره در من زنده شد از فردا دوباره تلاش خواهم کرد و متن های انگیزه بخشی رو که خودم ازشون جون میگیرم روتو این وبلاگ میذارم . به امید اینکه دلمون همیشه پر از خدا باشه

برچسب: نویسنده: یوسف حیدریان تاريخ: پنجشنبه 20 آبان 1395 ساعت: 17:45

به نام خدا متفاوت بودن از دیگران شاید بهترین نیرو محرکه ی اولیه می تونه باشه . خب هممون دوست داریم از دیگران بهتر باشیم و متفاوت باشیم . هرگاه احساس کنیم که مثل همه ی دیگران هستیم آن روز ف روز مرگ خواهد بود . میشه بیایم ببینیم همه چجورین ما جور دیگر(بهتر ) باشیم . این طوری خود به خود بهتر میشیم. الان همه: 1- اگه دست خودشون باشه و اداره نداشته باشن دیر از خواب بیدار میشن 2-تلوزیون زیاد نگاه میکنن و کتاب کم میخونن 3-ورزش نمیکنن. 3- به هرزگی چشم عادت دارن به هرچیزی که جلوشون بذارن نگاه میکنن(بدون مواظبت) 4-به هرچیزی گوش میدن 5-اصلا قدر وقتشونو نمیدونن در واقع با شناسایی این گونه عادت های بیشتر مردم ، میتونیم متفاوت و بهتر از دیگران باشیم. و موفق تر خواهیم بود. چون این راه هایی که در بالا ذکر شدند توسط میلیون ها نفر آزمایش شده اند و به نتیجه نرسیده اند.

برچسب: نویسنده: یوسف حیدریان تاريخ: پنجشنبه 20 آبان 1395 ساعت: 17:45

به نام خدا ما عزیزترین دارایی مون چیه؟ برای جواب دادن به این سوال کمی فکر کنید به این نتیجه میرسید که ما خودمون مهمترین و عزیزترین چیزی هستیم که داریم. قبل از هر برنامه ریزی و قبل از انجام هر کاری باید به خودمون ارزش بدیم و به اصطلاح به خودمون برسیم و حسابی به خودمون ارزش بدیم و دوسش داشته باشیم. توی این موضوع یک مثالی از داستانهای مولوی میشه زد: یک نفری زیر سایه ی درخت خوابیده بود که یه رهگذر بیدارش میکنه و بیچاره رو بدون هیچ توضیحی وادار به دویدنشو کرد . رهگذر اینو مجبور به ژیاده روی طولانی توی تژه و اینور اونور کرد توی این مدت هم این بیچاره همش به رهگذره فحش میداد و میگفت منو چرا از خواب نازم کردی فلان فلان شده تا که آخر سر ، رهگذره این بدبخت رو مجبور به خوردن میوه های پلاسیده ای که از درخت افتاده بود کرد که تا اینا رو خورد یه مار از دهن این میاد بیرون و رهگذره بهش توضیح میده که وقتی خواب بودی یه مار رفت تو دهنت و شکمت . مرد وقتی ماجرا رو فهمید از رهگذر تشکر کرد . معنی دوست داشتن اینه . مرد تمام مدت فکر میکرد این سختی ها از روی کینه و عداوته ولی وقتی به مقصد رسیدن از این همه سختی ت

برچسب: نویسنده: یوسف حیدریان تاريخ: پنجشنبه 20 آبان 1395 ساعت: 17:45

به نام خدا آهنگری بود که پس از گذراندن دوران جوانی پرشروشور، تصمیم گرفت روحش را وقف خدا کند. سالها باعلاقه کار کرد، به دیگران نیکی کرد اما با تمام پرهیزگاری که داشت ، از زندگی اش چیزی درست به نظر نمی آمد! حتی مشکلاتش مدام بیشترمیشد. روزی ، یکی از دوستانش به دیدنش آمده بود، دوستش پس از اطلاع از وضعیت دشوار وی ، به او گفت: واقعا عجیب است ! درست بعد از اینکه توتصمیم گرفته ای مرد خدا ترسی شوی ، زندگیت بدتر شده ! نمی خواهم ایمانت را ضعیف کنم ، اما با وجود تمام تلاشهایت در مسیر روحانی ، هیچ چیز برایت راحت تر وبهتر نشده است. چرا ؟ آهنگر بلا فاصله پاسخ نداد. او هم بارها به این موضوع فکر کرده بود ونمی فهمید که چه بر سر زندگی اش آمده است! اما نمی خواست سوال دوستش را بی پاسخ بگذارد. کمی فکر کرد وناگهان پاسخ خاص وکاملی را که می خواست ، یافت . این پاسخ آهنگر بود : (( در این کارگاه آهنگری ، فولاد خام برایم می آورند که باید از آن شمشیر بسازم. می دانی چه طوراین کار را میکنم؟ اول ، فولاد را به اندازه ی جهنم حرارت میدهم تا سرخ شود؛ بعد بابی رحمی ، سنگین ترین پتک را برمی دارم وپشت سرهم به

برچسب: نویسنده: یوسف حیدریان تاريخ: پنجشنبه 20 آبان 1395 ساعت: 17:45

به نام خدا به خود قول بدهید که... آن قدر قوی باشید که هیچ چیزنتواند آرامش ذهن شما را بر هم بزند. با هرکس روبرو شدید ، شاد ، قوی و سرحال با وی صحبت کنید. فقط به بهترین ها توجه کنید ، فقط بهترین کارها را انجام دهید و فقط در انتظار بهترین رویدادها باشید. اشتباهات گذشته را فراموش کنید و برای رسیدن به نتایج بهتر در آینده ، تلاش کنید. آن قدر وقت برای بهبود و ارتقای خویش زمان صرف کنید که دیگر وقتی برای سرزنش دیگران پیدا نکنید.

برچسب: نویسنده: یوسف حیدریان تاريخ: پنجشنبه 20 آبان 1395 ساعت: 17:45

به نام خدا گواهی نامه گرفتن اولش اسون به نظر میرسه ولی میری جلو . بازم اسون به نظر میرسه ولی بیشتر که رفتی جلو این پارک دوبل کردن آدمو حسابی اذیت میکنه . یه بار نزدیک جدول میشه یه بار دور میشه یه بارم که فاصلش مناسبه کج میشه. امروز بعد از 3 بار ازمون عملی دادن توسط مربی های اموزشگاه بالاخره قبول شدم. امروز قبل از ازمون باید 2 ساعت کنار مربی تمرین رانندگی میکردم . از صبح ساعت 6 که بیدار شدم خون دماغ شدم ولی خدا رو شکر شدتش کم شد. ولی گاهی قطره ای میومد. موقع راننندگی چشمتون روز بد نبینه، یه وضع فجیعی بود باید حواسم به رانندگی بود گاهی هم که قطره ای خون میومد پاکش میکردم ازونور هم باید مراقب می بودم که حرکت ناگهانی نکنم که شدت خون بیشتر شه ولی مگه تو دور دو فرمان زدن ، خودشم با این فرمونای پرایدا مگه میشه تکون شدید نخورد ولی خدا رو شکر امروز قبول شدم . موند برم پیش افسر امتحان بدم ببینیم اونجا چی میشه. البته باید بگم تا قبل از این ، دست به فرمون ماشین نزدم و دارم از صفر توی اموزشگاه یاد میگیرم اما فکر کنم از خانومایی که همزمان بامن اومدن اموزش، خیلی بهتر رانندگی میکنم اگه ببینین چجور ران

برچسب: نویسنده: یوسف حیدریان تاريخ: پنجشنبه 20 آبان 1395 ساعت: 17:45

به نام خدا امروز باید برای کارای مدارک می رفتم به آموزشگاه رانندگی ساعت 7 صبح که رسیدم گفتن امروز امتحان آزمون آیین نامه ی اصلیه منم که نمیدونستم امتحان هست اصلا نخونده بودم . همینطوری مظلومانه نشستم یه جایی اینور اونورو نگاه میکردم که یه بنده خدایی کتاب به دست اومد نشست پیشم داشت میخوند منم با چشمم از رو اون می خوندم که متوجهم شد و گفت بفرمایین بخونین منم از خدا خواسته کتابو گرفتم ازش خوندم حدود یه ساعت خوندم البته یه بار دوهفته پیش اون کتابو خونده بودم ولی کلا فراموش کرده بودم . تا اینکه امتحان رو ازمون گرفتن و اول نتیجه ی اون آقایی که کتابشو در اختیارم گذاشته بود رو خوندن که قبول نشد ولی نتیجه ی منو که خوندن دلم یه جوری شد اخه من قبول شدم . احساس میکنم خودخواهی کردم و از خوبی این بنده خدا سواستفاده کردم شابد در مدت یه ساعتی که من میخوندم تو دل خودش از من ناراحت بود. امیدوارم منو ببخشه.

برچسب: نویسنده: یوسف حیدریان تاريخ: پنجشنبه 20 آبان 1395 ساعت: 17:45

به نام خدا

دیروز خانوادم بهم پیشنهاد دادن که برو پیش یه نفر وردست سیم کشی شو بعد یه مدت یاد بگیر . ولی من یه جوری شدم با خودم گفتم بعد از این همه مدت درس خوندنو لیسانس گرفتن برم وردست شم؟ نمیدونم والا برم یا نه ؟ از کنکور ارشدمم هم نمی دونم بتونم به سرانجام برسونم یانه حالا موندم دیگه انگار باید خودمو پسر 17 ساله فرض کنم حرف دیگرانو بیخیال شمو برم سیم کشی فعلا که گفتم نه

برچسب: نویسنده: یوسف حیدریان تاريخ: پنجشنبه 20 آبان 1395 ساعت: 17:45

به نام خدا سلام امروز جلوی ایستگاه اتوبوس منتظر اتوبوس بودم تا برم سر کلاس. همینطوری قدم رو می رفتم و موزاییک های پیاده رو رو میشمردم یک پیرمردی کم کم داشت نزدیک ایستگاه میشد که یه نگاه چپ چپی هم به همه میکرد به من هم نگاه عمیقی کرد منم همینجوری به انتظارم ادامه می دادم . پیرمرده گوشیشو دراورد بعدش جیباشو گشت یه کاغذ هم پیدا کرد. کاغذه چروکیده و کثیف بود که توش دو تا شماره بود. اومد سمتم بهم گفت : من گوشیمو به هیچ کس نمیدم ولی چون تو آدم درستی به نظر میای بیا تو شماره رو بگیر. منم که داشتم پرواز میکردم ، شماره رو گرفتم .چیز خاصی به نظر نمیرسه ممکنه بگین که چقدر مسخرس یا واسه چیزای مسخره ای خوشحال میشه ولی من از اینکه ظاهرم انسان خوب و درستکاری هست خیلی خوشحال شدم و امیدوارم که باطنم هم درست باشه. نماز ،روزه هاتون قبول باشه. منه بی مقدار رو هم دعا کنید که کار آبرومند و خوبی پیدا کنم.(البته باید خودمم تلاش کنم ها) ان شالله همه ی شماها بهترین روزهای زندگیتون رو سپری کنید طوری که هرروزتون بهتر ازدیروز باشه( دینگ دینگ سا ایران) میخواستم دیگه تو این پست چیزی ننویسم و خداحافظی کنم ولی یه خاط

برچسب: نویسنده: یوسف حیدریان تاريخ: پنجشنبه 20 آبان 1395 ساعت: 17:45

به نام خدا سلام حتما شنیدین که میگن باید با ترسهاتون روبه رو بشین. خب راست میگن چون اگه در سنین کودکی ترسی در شما بوجود بیاد این ترس مانع بزرگی بین شما و پیشرفتهای مربوط به حوزه ی اون ترس میشه. اما روبرو شدن باترس به اون آسونی ها هم نیست اوایلش آدم میگه این دفعه فرق میکنه ولی هرچی پیش میره حس میکنی تمام اتفاقات دفعه ی قبل داره میفته و تمام خاطرات اون موقع موبه مو براتون زنده میشه اما شما باید مقاومت کنید نتیجه رو به خدا واگذار کنید و جلو برین وهی بگین این بار خدا رو دارم این بار خدارو دارم این بار خدا رو دارم

برچسب: نویسنده: یوسف حیدریان تاريخ: پنجشنبه 20 آبان 1395 ساعت: 17:45

به نام خدا 15 امین روز از ماه رمضان بود که شنیدم یک نفر بلافاصله بعد از افطار با خوردن آب یخ ، مرده خب این خبر رو وقتی شنیدم فقط گفتم : بیچاره! چند روز بعدش باز هم گفتند که تو شهر خودمون یک نفر دیگه با همین اتفاق مرده و یکی دو رور بعدش هم تو همسایگیمون همچین اتفاقی افتاده حالا نمیدونم چرا؟ امروز که اذان گفت و اومدم سر سفره ی افطار دیدم آب سرد توی سفره نیست اخه بعد از شنیدن اون ماجراها آب یخ دار و سرد از سفرمون حذف شده. قبل از اینکه چیزی بخورم رفتم از آشپز خونه یه لیوان بزرگ برداشتم تا آب بخورم لیوان رو برداشتم رفتم سمت کولمن بزرگ توی اشپزخونه که پر از یخ بود لیوان رو پر از آب کردم و پاشدم رفتم سمت سفره ، هیچ کس حواسش نبود که می خوام اب یخ بخورم توی این چند ثانیه که تو راه بودم و کم کم آب رو میخوردم به این فکر می کردم که ای کاش الان من هم...................... . اما هیچی نشد اولش که خوردم تو اطراف قلبم یه احساسی کردم ولی هیچی نشد. نمی دونم نمی دونم........

برچسب: نویسنده: یوسف حیدریان تاريخ: پنجشنبه 20 آبان 1395 ساعت: 17:45

امروز توی کتابفروشی یک کتاب دیدم خواستم بخرم ولی گرون بود نشد که بخرم واسه همین اومدم نت ، که شاید بتونم این کتابو رایگان دانلود کنم که تو هیچ سایتی نبود به جز یک سایت که به صورت فروم (انجمن)فعالیت میکرد و فقط به اعضا اجازه ی دانلود میداد . هرجوری بود ثبت نام کردم داخل که شدم یکم از مطالب رو خوندم فهمیدم که همه ی اعضای این سایت دین دیگه ای دارن که اولین بار بود اصطلاخاتشون حتی اسم اون فرقه رو میدیدم و می شنیدم توی مطالبشون به جای "به نام خدا "یه چیز دیگه می نوشتن .همینجور که می خوندم یک ترسی تو دلم بود تازه می فهمیدم که چقدر از اسلام اطلاعات کم عمقی دارم اوایلش که میخوندم با خودم میگفتم عجب دین یا فرقه ی خوبی بود ولی یکم که بیشتر فکر کردم و درباره ی اون فرقه توی یک سایت اسلامی خوندم دلم قوت گرفت و به این نتیجه رسیدم که به جای تغییر دین یافرقه بهتره دین خودمو که هزار ساله که امتحانشو پس داده و به پاکیش و درستیش اطمینان دارم رو بهتر بشناسم. اما خداییش وقتی توی انجمن میگشتم حس عجیبی داشتم انگار دارم تو یه کشور دیگه راه میرم .توی اون انجمن در پایان مطالبشون می نوشتن "برکت باشد" به خدا می س

برچسب: نویسنده: یوسف حیدریان تاريخ: پنجشنبه 20 آبان 1395 ساعت: 17:45

به نام خدا سلام خواستم با سه تا از دوستا یه شرکت بزنیم یعنی یکیشون اصله کاری بود و من سرمایه ای نذاشته بودم هیچی دیگه تو یه اختلاف قشنگ اب پاکی رو ریخت تو دستم .الان فهمیدم که باید فقط به خودم متکی باشم و الان دارم یه تخصصی یاد میگیرم حتی باهاش پول هم درنیاد باز هم تخصصه . البته اینا رفیق فابریکا بودن وای به حال دوست معمولیا. میگن آدم هر طوری باشه چند برابر اون خصلت ها توی کسانی که باهاشون دوست میشه هست . من میترسم و ناراحتم که چرا چند مدتی دوستایی که جذب میکنم یا چشم چران هستن و یا دیگه اخرش و با دوس دختراشون.... . امروز یکیشون پیشم خاطراتشو تعریف کرد والا اگه بخوام همشونو ترک کنم باید تنها بمونم نکته ی مهمتر اینکه هم گروهیم هست. ***************************************************************************** امروز تو خیابون داشتم با تلفن حرف میزدم که صدای اذون اومد برای راحت تر حرف زدن رفتم تو یه کوچه ی خلوت ، چند ده متری جلو رفتم و وقتی گوشی رو قطع کردم به سمت راستم نگاه کردم صحنه ی زیبایی دیدم : هو داشت تاریک میشد یک مسجد اونجا بود صدای موذن زاده هم میومد کنار گلدسته ها هم قرمزی خاصی

برچسب: نویسنده: یوسف حیدریان تاريخ: پنجشنبه 20 آبان 1395 ساعت: 17:45

به نام خدا حدود یک ماه پیش ، یکی از فامیلا رفت تو حیات توپ والیبال رو برداشت گفت فلانی بیا بازی. ما هم تیپ قهرمانی گرفتیم رفتیم جلو . هیچ کدوممون از قوانین والیبال سر در نمیوردیم فقط همینجوری توپ میزدیم حالا به موقش با پا ، سر زانو و باقیه اعضا و جوارح میزدیم می رفت اینور و اون ور . اون روزها جام جهانی والیبال پخش میشد من یه لحظه حیاط رو ورزشگاه چند هزار نفری آزادی حس کردم صدای سوت داور رو شنیدم و رفتم تو حس اون لحظه ای که ست آخر هست و اگه یه سرویس خوب بزنم ما قهرمان می شیم حوگیر شدم توپ رو محکم با ارتفاع زیاد پرت کردم هوا خودمم یه پرش جانانه کردم به کمرم یه انعطاف حسابی دادم طوری که از پشت مثل پرانتز شدم ........ ...........هیچی دیگه ازون موقع کمردرد گرفتم رفتم کلی خرج کردم الان هم میرم فیزیوتراپی!فیزیوتراپی هم میگن ادم فکر میکنه چی هست! دو جفت سیم الکتریکی هست که با ولتاژهای قابل تنظیم میزنه به کمر.

برچسب: نویسنده: یوسف حیدریان تاريخ: پنجشنبه 20 آبان 1395 ساعت: 17:45

به نام خداوند

موقعی که داشتم فیزیوتراپی میرفتم خودم رو 50 سال بعد تصور میکردم و حالا فقط دعا میکنم خدایا توی زندگیم فقط بگذار روزهایی را زنده باشم که به جز تو به کسی نیازی نداشته باشم . احساس اینکه پیر بشی خب بدون فراره و همه پیر میشن ولی الهی خداوند هیچ انسانی رو برای انجام کارهای روزانه اش محتاج نکند.

برچسب: نویسنده: یوسف حیدریان تاريخ: پنجشنبه 20 آبان 1395 ساعت: 17:45

به نام خداوند حتما این مصرع معروف هرکه او بیدارتر پردردتر را شنیده اید منظور او درد جسمانی نیست ولی درد جسمانی هم باعث می شود دل از زرق و برق ها ببری و مجذوب قدرتی بزرگتر بشی. وقتی کودک بودم و کمتر از 4 سال داشتم براثر زمین افتادن ، دچار شکستگی بینی شدم و از همان کودکی مدت های طولانی خون دماغ میشدم . اون اولا که خون دماغ میشدم خانوواده توجه زیادی میکردن بهم شاید خوشمم میومد ولی بعد از مدتی خون اومدن و تکررهای زیاد من می ماندم و تنهایی خونی که از من خارج می شد. چقدر خدا را به خودم نزدیک میدیدم چقدر به او قول میدادم که تو خوبم کن بخدا نماز میخونم پسر خوبی میشم. تنهایی گاهی زجراور میشد گاهی لذت بخش تر میشد. مواقعی که پدر مادر یا خواهر میومدن بالا سرم دلسوزی های وحشتناکی انجام میدادن من دلم تنهایی رو میخواست. سالها این تنهایی هی سراغم می اومد . پارسال 3 یا چهار روز خون دماغ شدنم شدت بسیار زیادی گرفت که شدیدترینش از این قرار بود: ظهر آن روز مقداری خون دماغ شده بودم هنگامی که دستمال به بینی داشتم و مادرم را میدیدم که چگونه اشک کنارچشمانش را خیس میکرد از خودم بخاطر ناراحت کردنش بدم می آمد

برچسب: نویسنده: یوسف حیدریان تاريخ: پنجشنبه 20 آبان 1395 ساعت: 17:45

به نام خدا سلام میخوام یه خاطره بگم که برام اتفاق افتاده شاید اگه این خاطره رو نگم بهتره چون اون تصور خوبی که بازدید کننده ها نسبت بهم دارن ممکنه بد بشه ولی خب این خاطره واسم اتفاق افتاده من از حقیقت خودم فرار نمیکنم ولی سعی در بهتر کردنش دارم اما خاطره: صبح جمعه ساعت 7 صبح ، توسط مادرم از خواب بیدار شدم ولی از جام پانشدم همونجاموندم تا زنگ گوشیم که روی هفتوربع تنظیم کرده بودم به صدا دربیاد . با بی میلی پاشدم اطرافمو نگاه کردم داداشامو دیدم که چجور خوابیدن و ازش لذت میبرن همون لحظه یه حسرت خواب اومد تو دلم ، گفتم بیا بیخیال همه چی بشیمو بخوابیم ولی این کارو نکردم. امروز صبح باید اولین آزمون آزمایشی کنکور ارشد رو میدادم این کنکور ارشد هم واسه خودش ماجرایی شده واسه من. ماجرا ازین قراره که دوسال پیش که ترم شیش بودم جو گیر شدمو رفتم واسه ازمون های ازمایشی ارشد شرکت کردم به خودم اطمینان میدادم که موفق میشم تو دفتر خاطراتم اینجوری مینوشتم که با ثبت نام تو کنکور ازمایشی خودمو مجبور به خوندن میکنم اون موقع تابستون بود که کاری نکردم تابستون تموم شد ترم جدید اومددرسا سخت تر شدن دیگه نتونستم واسه

برچسب: نویسنده: یوسف حیدریان تاريخ: پنجشنبه 20 آبان 1395 ساعت: 17:45

به نام خدا محرم رو به دوست داران دین اسلام و ائمه تسلیت عرض میکنم.روزگاری دلم به این خوش بود که از دیگر هم سن و سالانم به خدا نزدیک ترم بافرهنگ ترم خودم را سر تر میدانستم . روزها گذشت و سرگرم دنیا شدم روزها پشت هم آمد رفتو دوباره آمد و من بدنبال بهتر کردن دنیایم با تفکر غربی شدم . حال که به خود آمدم از نظر فرهنگ هم بیش از دیگران نیستم حال من هستمو یک واقعیتی به نام "من". تفکر غربی هرچه می خواهد باشد فقط باید در حد آگاهی جانبی در زندگی ما حضور داشته باشد و ما باید اعتقاداتی درست و پایدار برای اداره کردن زندگی داشته باشیم. از صمیم قلب جویای عشق به خدا هستم و دوست دارم به خدا نزدیک شوم اما راه بسی طولانیستو من همانند کودکی میمانم که میخواهد دوباره از زمین بلند شود.جالب آن که هروقت با کسی حرف میزنم و در آن گفتگو خیلی دین دار و خداشناس جلوه گر میشوم تا آن روز شب شود یک گناهی بزرگ از من سر میزند این مرا یاد حرفی می اندازد که علی (ع) گفت:"الان خیال می کنید که نفستان را در اختیار دارد و بر او مسلطید ولی غافل از آن که او همچون شیر خفته و آتش زیر خاکستر هست و در زمان شهوت خود را نشان خواهد داد"

برچسب: نویسنده: یوسف حیدریان تاريخ: پنجشنبه 20 آبان 1395 ساعت: 17:45

به نام خدا آقا پسرا بخونن: وقتی دوستت بهت بگه که : دارم به کلاس میرم که همشون دخترن و فقط من پسرم . پیش خودت میگی خوش بحالش میخواد کیف خرو بکنه. حال و روز من همینه یه کلاسی میرم که همشون دخترنو تنهاترین پسر موجود در اون حوالی بنده هستم. اوایلش ذوق زده بودم ولی حالا میگم خدایا دو سه تا جوجه خروس برسون به این کلاس. دیروز خیلی باحال بود باحال که نه افتضاح بود دیروز خیلی خسته بودم اومدم نشستم پشت پی سی استاد داشت درس میداد گفت تمرینو حل کنید چند دقیقه بعد متوجه شدم دارم با خودم حرف میزنم:"اه نه این راه حل نبود آهان پیدا کردم نه اینم نیست اه" وای سمت چپم یهدختره بود فک کنم بدش نمیاد ازم فکر کنم با اون افتضام دیگه بدش بیاد ازم . یه دختره هم هست که من ازش خوشم میاد و نمیدونم اون ازم خوشش میاد یانه . دیروز رفتمو با دختری که ازش خوشم میاد حرف زدم مسائل درسی پرسیدمو دیگه هیچ چی نتونستم بگم فقط میدونم باید یکم فقط یکم خودمو جمع و جور کنم آخه این چه وضعشه؟ اصلا نکنه دخترا بهم اهمیت نمیدن و خودم جوگیر شدم؟ توکل و پناه بر خدا

برچسب: نویسنده: یوسف حیدریان تاريخ: پنجشنبه 20 آبان 1395 ساعت: 17:45

به نام خدا وقتی ادم چندین تا کار داره به هر کدوم فکر میکنه اون یکی جا می مونه وقتی تو یه موقعیت هایی قرار میگیره که یک سری افراد باهات لج میفتن و احتمال درست پیش نرفتن کارات زیاد میشه اونجاست که آدم میفهمه چند مرده حلاجه من چند ماه پیش تو همچین جایی بد قاطی کردم و متاسفانه زدم کنار پیاده شدم و فرار کردم الان هم همه چیم قاطی شده اما خدا این بار بامنه موقعی که چند نفر باهات ضد میفتن و تو رو بد میدونن بهت میگن چوب این کارتو میخوری . خودت فکر میکنی حق رو به خودت میدی ، حالا اینجا حق با کیه؟ مخصوصا هم اگه اینآدمایی که باهاش ضد افتادی مسئول کار آموزیت باشه خدا بزرگه ، گور باباش هیچی ازش برنمیاد

برچسب: نویسنده: یوسف حیدریان تاريخ: پنجشنبه 20 آبان 1395 ساعت: 17:45

به نام خدا ساعت 11 صبح: اخ که چقدر دلم میخواد با خودم تنها باشم فقط خودم باشم و خودمو خودم بدجور خاطر خواه یه نفر شدم بهش ابراز علاقه هم کردم ولی با خنده جوابم رو داده و گفته نه ولی من که دست بردا نیستم دو ساعت دیگه میاد اینجا به یه کلاس. الان من تو همون کلاس هستم. جلسه ی پیش نیومده بود میخوام این موضوع رو بهونه کنم و برم باهاش صحبت کنم ککمی از خودش بپرسم نمیدونم واکنشش چی خواهد بود و چطوری میخواد برخورد کنه خیلی استرس دارم. مدام دارم حرفایی رو که میخوام بهش بگم رو مررور می کنم کاش برخورد بدی نکنه کاش نامه ای رو که میخوام بهش بدم رو قبول کنه متتن نامم زیاد خوب نیست ولی خب همینه دیگه چیکارش کنم بهتر از این نیست خدا کنه قبول کنه خدا کنه ردم نکنه.. خانوم آمد و در جاش مستقر شد نیم ساعت از کلاس گذشت نمیدونم من چم شد پا شدم از کلاس زدم بیرون و همه نقشه هام برآب شد به همین سادگی.

برچسب: نویسنده: یوسف حیدریان تاريخ: پنجشنبه 20 آبان 1395 ساعت: 17:45

به نام خدا

همه چی عوض میشه شرایط زندگی منم کلا عوض شد . از دانشگاه تصفیه کردمو دوروز پیش هم کفالت سربازیمم گرفتمو حالا کلا تو یه دنیای جدید قرار دارم

الان واسه یه کار ثابت له له میزنم آشنا که ندارم تخصص خیلی خاصی هم ندارم خدا باید خودش نظری بندازه

برچسب: نویسنده: یوسف حیدریان تاريخ: پنجشنبه 20 آبان 1395 ساعت: 17:45

به نام خدا طرز تهیه ی یک جوون ایرانی هجده سال زندگی با هدف رفتن به دانشگاه بعد یک مقدار نمک استرس قبولی به دانشگاه رو بهش اضافه میکنیم حالا چهار سال دانشگاه رو همراه با شکلات توش میریزیم و همش میزنیم حالا دوسال سربازی میریزیم توش و ورزش میدی حالا باید بشینیم به ترش شدن و خراب شدن غذا نگاه کنیم از بس به کار اینده فکر کردم انقدر رفتمو ردم کردن دارم درد و مرض میگیرم

برچسب: نویسنده: یوسف حیدریان تاريخ: پنجشنبه 20 آبان 1395 ساعت: 17:45

صفحه بندی